تبليغاتX
حرفی از جنس زمان
می نویسیم ، بخوانید، شاید به کاری آید...

شب می شود !

   برای رویاهای فردای تو دل نگرانم ...

      خواب می روی

   فرشتگان ذکر می گویند

                 تسبیح های آسمان پاره می شوند

                                آسمان سراسر دانه های نور می شود !

        امشب آسمان هم برای تو ذکر می گوید

            باشد که فردا بی هیچ دردی

                          چشمهایت را  اینگونه بگشایی  :

                                                      از زندگی لبریز

                                                      از لبخند سرشار

                                                      بی تاب رویاهای فردا !

                                       فردا ، تنها در آرزوی دیدن چشم های پر امید  تو آغاز خواهد شد...

                                                                             تو را به خدای آسمان سپرده ام !

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 7:34  توسط یلدا  | 

در آسمان آبی دلم، جایی برای ابرها نیست
مادرم! دعایم کن که با دعایت، دلم خانه دردها نیست

         

       

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 13:45  توسط یلدا  | 

همراه با لطیف ترین وزیباترین احساسات تقدیم به همه مادران دنیا

روز مادر و روز زن مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 9:43  توسط یلدا  | 

دلم برای خدا تنگ  است.

دلم برای جنگ‌های لوله خودکاری

دلم برای شیطنت‌های کودکی

و ایستادن‌های مکرر

پشت در دفتر

دلم برای معلم‌هایی که عاشقانه

آزردنم

وعشق‌هایی که بی‌بهانه آزردم‌شان

و از همه بیشتر

دلم برای خدا تنگ شده است.

 من هر روز در تلاشم تا

خاطرم بماند،

و تو هر شب دعا می‌کنی

که فراموش کنی!

خاطرات‌مان، چه بلاتکلیف‌اند!!!

 برای اثبات بهترین بودنت،

چند رای باید خرید

تا انتخابات قلب تو

عادلانه برگزار شود؟!!

دیر زمانی است که سکوت کرده‌ای!

عاشق توفان پس از این آرامشم.

چیزی بنویس!

حرفی بزن!

این بار نپرس،

 تو بگو «چه خبر؟!»

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 10:24  توسط یلدا  | 

 

جمعه به جمعه

 دلم در آرزوی آمدنت به چشمهایم حسادت می کند

و

غروب جمعه هر دو در فراق نیامدنت ضجه میزنند

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 12:27  توسط یلدا  | 

خدایا

مگر من به غیر تو می شناسم؟
مگر به منزلی جز خانه تو راه می برم؟
مگر دل به معشوق دیگری داده ام؟
مگر پیشانی بر خاک دیگری ساییده ام؟

مگر در هجران دیگری سوخته ام؟

که امید به غیر تو داشته باشم؟
مگر جز تو تمامت خوبیست و مگر نه تمامی خیر به دست توست؟
چگونه در آرزوی غیر تو باشم که آفرینش و فرمان به دست تو باشد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 10:41  توسط یلدا  | 

آرزوی ویکتور هوگو برای دوستانش

واز طرف من به دوستان خوبم

 

اول از همه برايت آرزو مى‌کنم که عاشق شوى،
و اگر هستى، کسى هم به تو عشق
بورزد،
و اگر اينگونه نيست، تنهاييت کوتاه باشد،

و پس از تنهاييت، نفرت از
کسى نيابى،
آرزومندم که اينگونه پيش نيايد
......
اما اگر پيش آمد، بدانى
چگونه به دور از نااميدى زندگى کنى،

برايت همچنان آروز دارم دوستانى داشته باشى،
از جمله دوستان بد و ناپايدار
......
برخى نادوست و برخى دوستدار
......
که دست کم يکى در ميانشان بى‌ترديد
مورد اعتمادت باشند.
و چون زندگى بدين گونه است،

برايت آروزمندم که دشمن
نيز داشته باشى ......
نه کم و نه زياد ...... درست به اندازه،

تا گاهى
باورهايت را مورد پرسش قرار دهند،
که دست کم يکى از آنها اعتراضش به حق باشد
......
تا که زياده به خود غره نشوى
.

و نيز آروزمندم مفيد فايده باشى، نه خيلى بی‌خاصيت ......
تا در لحظات سخت،

وقتى ديگر چيزى باقى نمانده است،

همين مفيد بودن کافى باشد تا تو را سرپا
نگاه دارد.

همچنين برايت آروزمندم صبور باشى،
نه با کسانى که اشتباهات کوچک مى‌کنند
......
چون اين کار ساده‌اى است،

بلکه با کسانى که اشتباهات بزرگ و
جبران‌ناپذير مى‌کنند ......
و با کاربرد درست صبوريت براى ديگران نمونه شوى
.

و اميدوارم اگر جوان هستى،
خيلى به تعجيل، رسيده نشوى
......
و اگر
رسيده‌اى، به جوان نمائى اصرار نورزى،
و اگر پيرى، تسليم نااميدى
نشوى......
چرا که هر سنى خوشى و ناخوشى خودش را دارد و لازم است

بگذاريم در
ما جريان يابد.

علاوه اميدوارم پول داشته باشى، زيرا در عمل به آن نيازمندى ......
و
سالى يکبار پولت را جلو رويت بگذار و بگويى:
«
اين مال من است
»،
فقط براى
اين‌که روشن کنى کدامتان ارباب ديگرى است!

و در پايان، اگر مرد باشى، آروزمندم زن خوبى داشته باشى ......
و اگر زنى،
شوهر خوبى داشته باشى،
که اگر فردا خسته باشيد، يا پس فردا شادمان،

باز هم
از عشق حرف برانيد تا از نو بيآغازيد ......

اگر همه اين‌ها که گفتم برايت فراهم شد،
ديگر چيزى ندارم برايت آروز کنم ......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 11:24  توسط یلدا  | 

زندگی گل به توان ابدیت

amirjafari

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 12:53  توسط یلدا  | 

تا حالا شده وقتي به كوه‌ها نگاه مي‌كني، دلت بخواد در اون لحظه روي قله‌اش مي‌بودي و  به كوچيكي زمين و آدماش فكر مي‌كردي ؟!

تا حالا شده دنيا به نظرت بي‌اهميت و بي‌ارزش اومده باشه ولي به غروب خورشيد خيره شده باشي و بگي “چه زيبا و شگفت‌انگيز!”

تا حالا شده كه بخواي بري اون دور دورا، پشت كوه‌ها، همونجايي كه تو قصه‌ها، يك شهر هست مثل بهشت؟!؟

تا حالا شده با يك عكس مدت‌ها حرف بزني ولي با آدمي كه جلوت نشسته نتوني حتي يك كلمه صحبت كني؟!!

تا حالا شده كه يك كتابو بخوني و بخواي زير همه‌ي جمله‌هاش يك خط پررنگ ِ قرمز بكشي و با قعطيت اعلام كني كه قراره اين ستاره و ضربدرها كه نشان از نكات مهم اون كتابه رو تو زندگيت بكار ببري، ولي بعد از يك ماه اصلاً ندوني كتابو كجا گذاشتي؟!

شده تا حالا كه توي تقويمت، يك روز رو مشخص كني و توي صفحه‌ي سررسيد براي خودت علامت بزني يعني اينكه قراره تا اون روز يك كار مهم انجام بشه و يك مصرع شعر از حافظ هم بنويسي تا اين حركتت روشن‌فكرانه‌تر به نظر بياد!… و بعد از چند ماه وقتي به اون علامت مي‌رسي از خودت بپرسي حالا اين علامتو چه كسي اينجا گذاشته، براي چي؟!؟؟!!!

تا حالا شده كه بخواي اما نتوني…؟؟؟؟!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 7:43  توسط یلدا  | 

اگه توی اقیانوسی از سختی ها و مشکلات هم گیر کنی

 اکه بادبان قایقت از تار و پود الهی باشه

بازم به مقصد می رسی

اما  مواظب باش

وقتی می خوای تو قایق زندگی سوار بشی قایق شکسته بهت نندازن

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 10:33  توسط یلدا  |